شعر برای یک مادر

شعر برای یک مادر

شعر برای یک مادر

تقریباً همه، در مقطعی، شعرهایی را برای مادری سروده یا تقدیم کرده‌اند، از نویسندگان بزرگ گرفته تا مردم عادی که هرگز به این فکر نکرده‌اند که به طور رسمی خود را وقف شعر کنند. و غیر معمول نیست که چنین اتفاقی بیفتد، زیرا ما از موجودی صحبت می کنیم که زندگی می بخشد، که جمعیت جهان را مدیون او هستیم، درب بزرگواری که بشریت از آن به این سرزمین ها می رسد، مترادف بی چون و چرای لطافت و عشق.

پس «مادر» یک موضوع شعری تمام نشدنی است، منبع بی‌نهایت الهام برای بیت‌های بی‌شمار. از این پس، مجموعه ای غنی از اشعار برای یک مادر که توسط نویسندگانی با قد و قواره ماریو بندتی اروگوئه ای، گابریلا میسترال شیلیایی، ادگار آلن پو آمریکایی، سزار والهو و خولیو هردیا پرو، خوزه مارتی کوبایی و ونزوئلایی سروده شده است. فرشته مارینو رامیرز.

«مادر اکنون» اثر شاعر اروگوئه‌ای ماریو بندتی

ماریو بنتتی

دوازده سال پیش

وقتی مجبور شدم برم

مادرم را کنار پنجره گذاشتم

به خیابان نگاه می کند

اکنون آن را پس می گیرم

فقط با یک تفاوت عصا

در دوازده سال گذشت

جلوی پنجره اش بعضی چیزها

رژه و یورش

شکست های دانش آموزی

جمعیت

مشت های هار

و گاز از اشک

تحریکات

شلیک می کند

جشن های رسمی

پرچم های مخفی

زنده بهبود یافت

بعد از دوازده سال

مادرم هنوز پشت پنجره است

به خیابان نگاه می کند

یا شاید به او نگاه نمی کند

فقط درون خود را مرور کنید

نمی دونم از گوشه چشم یا از ته چشم

بدون حتی پلک زدن

صفحات قهوه ای از وسواس

با ناپدری که او را ساخته است

ناخن ها و ناخن ها را صاف کنید

یا با مادربزرگ فرانسوی ام

که طلسم را تقطیر می کرد

یا با برادر غیر معاشرتش

که هرگز نمی خواست کار کند

خیلی انحرافات را تصور می کنم

زمانی که او مدیر یک فروشگاه بود

وقتی لباس بچه درست می کرد

و چند خرگوش رنگی

که همه از او تعریف کردند

برادر بیمارم یا من مبتلا به تیفوس

پدر خوب و شکست خورده من

برای سه چهار دروغ

اما خندان و روشن

زمانی که منبع gnocchi بود

درونش را چک می کند

هشتاد و هفت سال خاکستری

با حواس پرتی به فکر کردن ادامه دهید

و مقداری لهجه از لطافت

مثل یک نخ لیز خورده است

شما سوزن خود را برآورده نمی کنید

انگار می خواست او را درک کند

وقتی میبینمش مثل قبل

هدر دادن خیابان

اما در این مرحله چه چیز دیگری

من می توانم این کار را انجام دهم و او را سرگرم کنم

با داستان های واقعی یا اختراعی

برایش تلویزیون جدید بخر

یا عصایش را به او بدهید.

«کاریسیا» اثر شاعر شیلیایی گابریلا میسترال

گابریلا میسترال

گابریلا میسترال

مادر، مادر، تو مرا می بوس

اما من تو را بیشتر می بوسم

و ازدحام بوسه های من

حتی نمیذاره نگاه کنی...

اگر زنبور وارد نیلوفر شود،

شما بال زدن آن را احساس نمی کنید

وقتی پسرت را پنهان می کنی

حتی صدای نفس کشیدنش را نمی شنوی...

حواسم به تو هست، من تو را تماشا میکنم

بدون خسته شدن از نگاه کردن،

و چه پسر نازی می بینم

به چشمان تو ظاهر می شود...

حوض همه چیز را کپی می کند

آنچه شما به آن نگاه می کنید؛

اما تو دختر داری

پسرت و هیچ چیز دیگه

چشمانی که به من دادی

باید خرجشون کنم

در تعقیب شما در میان دره ها،

کنار آسمان و کنار دریا...

"LXV"، اثر شاعر پرویی سزار والهو

تصویر نویسنده سزار والژو.

سزار والژو.

مادر، فردا به سانتیاگو می روم،

تا در نعمت و در اشک تو خیس شوم.

من ناامیدی هایم و صورتی را کنار می گذارم

درد از تراژین های دروغین من

قوس شگفتی تو در انتظار من خواهد بود،

ستون های تونسور شده آرزوهای شما

که زندگی به پایان می رسد پاسیو منتظر من خواهد بود

راهرو زیر با توندوها و رپولگوهایش

مهمانی صندلی من منتظر من خواهد بود، اوه

آن قطعه آرواره خوب سلسله

چرم، که دیگر برای باسن غر زدن نیست

نوه های بزرگ، از افسار تا علف هرز.

من خالص ترین محبتم را غربال می کنم.

من دارم بیرون می افتم آیا نفس نفس زدن کاوشگر را نمی شنوید؟

آیا ضربه زدن به اهداف را نمی شنوید؟

من فرمول عشق تو را می گیرم

برای تمام سوراخ های این طبقه

آه اگر بروشورهای ناگفته گذاشته می شد

برای تمام نوارهای دور،

برای همه متمایزترین قرارها

بنابراین، مرده جاودانه. بنابراین.

زیر طاق های دوتایی خونت، کجا

باید آنقدر نوک پا بروی که حتی پدرم

برای رفتن به آنجا

خود را به کمتر از نیمی از انسان ها فروتن کرد،

تا اولین کوچولویی که داشتی

بنابراین، مرده جاودانه.

بین ستون استخوان هایت

که نمی تواند بیفتد یا گریه کند،

و حتی سرنوشت نتوانست در کنارش دخالت کند

نه یک انگشت او

بنابراین، مرده جاودانه.

الف) بله.

به مادرم، اثر شاعر آمریکایی ادگار آلن پو

زیرا معتقدم که در بهشت، در بالا،

فرشتگانی که با هم زمزمه می کنند

آنها در میان کلمات خود عشق پیدا نمی کنند

هیچ کس به اندازه "مادر" فداکار نیست،

از همیشه تو من این نام را گذاشته ام,

تو که برای من بیشتر از مادری

و تو قلبم را پر می کنی، جایی که مرگ است

روح ویرجینیا را آزاد می کند.

مادر خودم که خیلی زود فوت کرد

چیزی جز مادرم نبود، جز تو

تو مادری هستی که من عاشقش بودم

و پس تو عزیزتر از اونی

درست مثل بی نهایت همسرم

روحم را بیشتر از خودش دوست داشت

«مادر من به بهشت ​​رفت» اثر شاعر ونزوئلایی آنجل مارینو رامیرز

فرشته مارینو رامیرز

فرشته مارینو رامیرز

مادرم به بهشت ​​رفت

با پدرش بر پشت

دعای ستاره اش را می خواند

و به فانوس جادویش افتخار می کند.

سه چیز زندگی او را هدایت کرد.

ادعای ایمان یکی است،

ذرت را با آب مخلوط کنید؛ دیگر،

خانواده خود را بزرگ کنید، دیگری

مادرم به بهشت ​​رفت

تنها نرفت نمازش را با خود برد

او در احاطه بسیاری از اسرار رفت،

از لحن های خشن او،

از داستان های او در مورد بودار داغ،

از شلوغی مضطرب معابدش

و درک نادرست او از مرگ.

یک خاطره جای زندگی را نمی گیرد،

اما این شکاف را پر می کند.

مادرم به بهشت ​​رفت

بدون اینکه چیزی بپرسم

بدون خداحافظی با کسی،

بدون بستن قفل،

بدون بیان پر انرژی او،

بدون کوزه کودکی سختش،

بدون مسیر چاله آب

مادرم به بهشت ​​رفت

و ناامیدی من یاد اوست.

من با یک تصویر دلخواه مانده ام

که من نوشته های او را مجسمه سازی خواهم کرد.

در آستانه یک آیه، آنجا خواهد بود.

در سختی یک مشکل، آنجا خواهد بود.

در شادی یک پیروزی، آنجا خواهد بود.

در اصل یک تصمیم، وجود خواهد داشت.

در مدار خیالی نوه هایش، او آنجا خواهد بود.

و وقتی به چراغ عظیم بهشت ​​نگاه می کنم،

آنجا خواهد بود.

«شعری که النا است» از شاعر پرویی خولیو هردیا

خولیو هردیا

خولیو هردیا

دختر سیاه پوست بود.

پس از رفتن آدریانا، او داشت

برای همه اقوام شهر

سپس مانند نیلوفرها رشد کرد

دل کمپو

همانطور که کتاب را برمی دارد

اول از استعاره ها

زمان تدریجی که او را به ارمغان آورد

توسط دهلیزهای Barranco و دریای Magdalena.

در شب او اهل یک خیابان بود

که علامت آن دیگر باقی نمی ماند و تا به امروز گیج می شود

چشمانش به شبی در لاپرلا،

از آن بندر کالائو

هنگامی که بلوغ خواهد شد لباس دمود

و کارهایشان و روزهایشان اشک هایشان را به رخ می کشد.

اما کسانی که آن را شنیده اند گزارش خواهند کرد

لبخندت را از روی اشک پاک کن، این را خواهند گفت

تجسم پویایی درختان خرما است

توسط دریا تاب خورده است

النا دلیل آن تعریف است.

عروسک لاستیکی و کمک زمین در ابتدا

فتیش بانوی یک قلعه،

که برای چنین او باید به رولت رضایت دهد

که او تصمیم گرفت: از باغ های سان میگل

به کلبه های راکل و رباینده اش.

خط زاغه را دنبال کنید، دور شهر بچرخید.

حالا این اوست که از سرنوشت زن دیوانه محافظت می کند.

فرار از دست و پا چلفتی، از بی حالی، از اسیر.

و تعقیب ریل های رها شده توسط قطار

به جایی رسیده است که پیرمرد خوب خورشیدی

از نی و خشت که در سکوت فرو رفت.

او، آتش در بند بند کمپر.

حروف اول و آخر را مطالعه کنید.

او تا به حال کار کرده و یاد گرفته است

که در آن جانور بسیار انسانی می شود.

او، هوای دریای کارائیب است.

الا، آنها از جنگ او هستند.

در روز تیرماه که خورشید آن را می پوشاند، متولد می شود

بدون لاف کسانی که بدون اشاره می آیند و می روند.

منشا آن،

ناشناخته یا مخترع داروهای مسکن

من اطمینان می دهم که از جانب رزمندگان آمده است، که دارد

جوانه ای که با آن علم هرالدریک و یک سلسله پایه گذاری شده است.

نوک سینه های او به طور عاقلانه ای از هم فاصله دارند به طوری که

هنگام شیر دادن، غریزه برادرکشی را از بین می برد

از Rómulo، که من / از Remo، که دیگری است.

او با پیروزی در مسابقه خود چهار بار زایمان کرده است.

با هدایای خودش نجات پیدا کرد،

و به همین ترتیب، با عشق بنیامین.

و بنابراین، با عشق بنیامین،

دوست دارید لبخندتان ماندگار باشد.

دیروز در مارسپیا پناه گرفت

است (من متوجه شده ام)

شاعری که اکنون

من به شما می دهم.

«مادر روح من» اثر شاعر کوبایی خوزه مارتی

مادر روح، مادر عزیز

آنها بومی شما هستند. من میخواهم بخوانم

چون روح عشقم متورم شد

با وجود اینکه خیلی جوان هستید، هرگز فراموش نمی کنید

که زندگی باید به من می داد

سال ها می گذرند، ساعت ها پرواز می کنند

که در کنار تو دلم میخواهد بروم

برای نوازش های جذاب شما

و به نظر می رسد بسیار فریبنده

که باعث می شود قفسه سینه ام قوی شود

مدام از خدا می خواهم

برای مادرم زندگی جاودانه؛

زیرا روی پیشانی بسیار دلپذیر است

لمس یک بوسه سوزان را احساس کنید

که از دهان دیگری هرگز یکسان نیست.

"یتیم خانه یک پیرمرد" اثر شاعر ونزوئلایی خوان اورتیز

خوان اورتیز

خوان اورتیز

مهم نیست چه زمانی یتیم خانه می رسد:

در کودکی باشد،

به عنوان یک فرد بالغ،

از گذشته…

هنگام آمدن،

یکی بدون فتیله می ماند تا او را به زمین ببندد،

بدون سد در چشم،

انسان دریایی می سازد که فقط خودش را می بیند

بدون افق و ساحل،

تیغه ای که با هر انتها لبه مخصوص به خود بریده می شود.

لنگر قایق من،

"خدا خیرت بده، میجو" که دیگر نمی‌آید،

بخش هایی که نام من در هر لحظه غیرمنتظره متولد می شود،

و من بدون حق آتش بس روی زمین محو می شوم،

بدون غر زدن ممکن،

چون چاره صدای تو خواهد بود،

و مثل تو

او غایب است

زیر این شهری که با گرسنگی و بی خوابی بر پا کردی

با کارت های روی میز،

سپر آهنی از گوشت، پوست و استخوان،

پسری هست که بهت زنگ میزنه

که در نوستالژی نهفته است

از درک اینکه چگونه انگور مورد علاقه اش دیگر سایه نمی دهد.

مادر،

باید برات بنویسم

هیچ عشقی در خاکستر نیست

نه در آتشی که عجله دارد

جسدی را که برایم آورده بود پاک کرد.

پشت سوسک ها پسر بچه ای با موهای خاکستری گریه می کند

آرزوی یک صدا را دارد،

گل شیوای یک آغوش،

لطافتی که یک پنجشنبه را تکه تکه آرام می کند

پراکنده برای آن شبی که انتظار نمی رود.

امروز در پیاده رو

در ساعت یتیم خانه ها،

از خوشه غیرممکن خداحافظی

- مثل دیروز در حال مونتاژ محوطه،

سرو خورش ارثی

و فردا در چیزهای دیگر و پس و پس از آن…

من دوباره جانوران وحشی خداحافظی را دریافت می کنم

از در بزرگوار، محکم و شیرین

که روح من را به این زندگی رساند،

و مهم نیست چه کسی با وسایل ضروری شما همراه است،

هیچ کلمه ای ارزش ندارد

نمک دریا در زخم نیست...

مادر،

باید برات بنویسم

مادر…

مادر…

مادر…


اولین کسی باشید که نظر

نظر خود را بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخشهای موردنیاز علامتگذاری شدهاند با *

*

*

  1. مسئول داده ها: میگل آنخل گاتون
  2. هدف از داده ها: کنترل هرزنامه ، مدیریت نظرات.
  3. مشروعیت: رضایت شما
  4. ارتباط داده ها: داده ها به اشخاص ثالث منتقل نمی شوند مگر با تعهد قانونی.
  5. ذخیره سازی داده ها: پایگاه داده به میزبانی شبکه های Occentus (EU)
  6. حقوق: در هر زمان می توانید اطلاعات خود را محدود ، بازیابی و حذف کنید.